بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

خدارو دیدی...

پیداش می کنی...

پسرک مقابل مغازه

کفش فروشی درحالی که پاهای

برهنه اش را از ناراحتی بالا وپایین می کرد ایستاده

بودوصورت کوچکش را به شیشه مغازه چسبانده بود از برق چشمانش

معلوم بودکه در دل کوچکش حرفهایی می زنددر آن حال زن مهربونی که این

صحنه را از داخل مغازه می دید درحالی که در دست خود

یک جفت کفش داشت از مغازه بیرون آمدوبااشاره

پسرک راخواندپسرک ازفرط شادی به سوی

اودوید وکفش را از آن زن گرفت وبانگاه

پراز شوقی که داشت با صدایی

لرزانپرسیدببخشیدشماخدا

هستیدزن باتبسم پاسخ

دادنه پسرک خدابه چشم

دیده نمیشه من یکی از

بندگان خدا هستم

پسرکگفت بله می دونستم شمانسبتی

باخدا دارید!

فکرمی کردم بارون اشک خداست...

بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

نوشته شده در تاریخ جمعه 12 تیر 1388    | توسط: احمد تیمناک    | طبقه بندی: داستان،     | نظرات()